کنج خرابات
نویســــندگان :
◊ منصوره (28)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (28)
آرشـیـــــــــــو :
◊ مهر 1384 (2)
◊ شهریور 1384 (2)
◊ مرداد 1384 (24)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
◊ افسوس (-)
◊ دل گفت خدا نشنید (-)
◊ اصطرلاب اسرار خاموشی (-)
◊ داود سیستم (-)
◊ دکتر علی شریعتی (-)
◊ گالری طرح های من (-)
◊ الهی قمشه ای (-)
◊ گل و گلدون،شیرین و اردشیر (-)
◊ آبی بیکران (-)
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
:[عمومی , ]
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و 03:10 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
پادشاهی به درویشی گفت که : آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یاد کن . گفت چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند ، مرا از خود یاد نیاید ؛ از تو چون یاد کنم؟ اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید ، هر که دامن او بگیرد و ازو حاجت طلبد ، بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد ، حق آن را برآرد .
حکایتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده ای بود خاص و مقرب عظیم . چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی ، اهل حاجت قصه ها و نامه ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار . او آن را در چرمدان کردی . چون در خدمت پادشاه رسیدی ، تاب جمال او بر آن نتافتی ، پیش پادشاه مدهوش افتادی . پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشقبازی که این بنده مدهوش من ، مستغرق جمال من ، چه دارد .
آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی . کارهای جمله را بی آنکه او عرض دارد ، برآوردی ،
چنین که یکی از آنها رد نگشتی ، بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی . بندگان دیگر ، که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن ، از صدکار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شدی .
نوشته شده در جمعه 8 مهر 1384 و 12:09 ب.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
به تو می اندیشم :[عمومی , ]

" آخرین جرعه این جام "
همه می پرسند :
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری ؟!
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم .
من ، مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را می شنوم ،
می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت
همه جا
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم .
تو بدان این را ،
تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش !
" فریدون مشیری "
نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور 1384 و 06:09 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ
:[عمومی , ]
انسان دیوانه
در ابتدا هیچ نبود
فقط تاریكی
و درد
پس او بهشت را آفرید
و فرشتگان را
و سپس انسان را آفرید
و او را برترین قرار داد
و به او تفكر داد
و قدرت انتخاب
و تعظیم فرمان داد
و همه تعظیم كردند
و او تعظیم نكرد
و او قسم خورد كه انسان را پست تر از خود كند
و انسان در بهشت شاد بود
او از این باغ استفاده میكرد
و لذت می برد
و همه كار اجازه اش بود
جز خوردن آن سیب سرخ درخت سبز
و بعد از مدتی او به سمت درخت رفت
مدتی به آن نگاه كرد
و سیب را نخورد
و شیطان به او گفت سیب هیچ ضرری ندارد
و او سیب را نخورد
واو هر روز به زیر درخت می رفت
و سیب را نمی خورد
و در آتش وسوسه می سوخت
تا كه روزی با خود گفت: اگر سیب را نخورم دیوانه می شوم
پس او سیب را خورد
و ناگهان از عرش به فرش،به زمین پست نزول كرد
و او غمگین شد
و از غم سوخت
حالا دیگر به جایی پر از خاك آمده بود
خاك،ریشه ی او
پس از مدتی برای رهایی از درد اطراف خود را شلوغ كرد
و شهر را ساخت
و زندگی را آموخت
و تمدن را آموخت
و پیشرفت را آموخت
و عشق را فراموش نكرد
و كم كم عشق را با شرایط خاكی دوباره آفرید؛عشق زمینی
و انسان شاد بود
و فكر میكرد در بهترین جای جهان است
و سعی می كرد بهشت را فراموش كند
ولی روزی دوباره به یاد بهشت افتاد
و كم كم غمزده شد
و روزی از كنار بقیه ی انسان ها كوچ كرد
و در بیابان تنها نشست
و دست به آسمان برد
و درخواست بازگشت كرد
پس كم كم درخت سیبی در كنارش رویید
و سایه بر سرش انداخت
و انسان مدتی به درخت نگریست
و به سیب
و خواست آن را بچیند
كه نگاه غمناكی به آن انداخت
و به یاد آن سیب سرخ درخت سبز افتاد
و در خیال خود شیطان را دید
و بهشت را
و خاك را
پس سیب را نخورد
و به زیر سایه ی درخت نشست
و بعد با خود اندیشید كه اگر سیب را نخورد
دیوانه می شود
و او سیب را نخورد
و دیوانه شد .
نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور 1384 و 05:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]

قلب شیطانی
شیخ عطار به صورت تمثیل راه پیروز شدن ابلیس بر وجود آدمیان و سخت کوشی او در این مقصود را در داستانی بسیار زیبا نقل کرده است که بیانگر القاء وسوسه شیطان در پندار ، گفتار ، کردار ، عقل و قلب آدمی است ، و حکایت از این ماجراست .
هنگامی که آدم و حوا به هم رسیدند و توبه ایشان قبول شد ، روزی آدم به دنبال کاری رفت ، در این موقع ابلیس فرزند خود "خناس" را نزد حوا آورد و گفت : برای من امر مهمی پیش آمده است ، اگر ممکن است فرزندم را نگه دار تا من بازگردم .
حوا قبول کرد ، ابلیس رفت ، وقتی آدم بازگشت ، پرسید ، این فرزند کیست؟
حوا گفت : فرزند ابلیس است که او را به من سپرده است . آدم او را سرزنش کرد که چرا نگه داری از فرزند ابلیس را قبول کرده است به همین جهت با خشم و غضب بچه را کشت و پاره پاره کرد و هر پاره آن را به شاخه درختی آویخت .
ابلیس آمد و گفت : فرزند من کجاست ؟ حوا گفت : آدم او را قطعه قطعه کرد و هر تکه از آن را به شاخه ای از درخت آویزان کرد .
ابلیس فرزند خود را صدا کرد ، پاره های فرزند او به هم پیوست و زنده شده پیش ابلیس آمد .
بار دیگر ابلیس به حوا گفت : برایم کار مهمی پیش آمده است فرزندم را پیش خود نگه دار تا بازگردم .
حوا قبول نکرد .
ابلیس با تضرع و زاری از او خواست تا قبول کند ، حوا دلش به رحم آمد و به ناچار قبول کرد .
ابلیس رفت و آدم آمد و خناس را دید . آدم به حوا اعتراض کرد و گفت : نمی دانم چه رازی است که تو سخن مرا گوش نمی کنی ، ولی از دشمن خدا فرمان برده ، فریفته سخن او می شوی .
پس دوباره فرزند ابلیس را کشت و بدنش را سوزانده و نیمی از خاکستر او را به دریا انداخت و نیمی از آن را به باد داد ، و از پیش حوا رفت .
ابلیس آمد و فرزند خود را طلب نمود ، حوا داستان کشته شدن فرزندش را برای او تعریف کرد .
دوباره ابلیس فرزند خود را صدا کرد ، و اجزاء خاکستر او جمع شده به هم پیوستند و فرزندش زنده شد ، آمد و پیش ابلیس نشست .
بار دیگر ابلیس به حوا گفت : کار مهمی دارم ، فرزندم را به تو می سپارم ، نگه داری از او را بپذیر . حوا قبول نکرد و گفت : اگر آدم بیاید و این کودک را ببیند ، مرا می کشد . پس ابلیس فرزندش را به شکل گوسفندی در آورد و او را به حوا سپرد .
ابلیس رفت و آدم آمد ، و گوسفند را دید ، آن را کشت و نیمی از آن را خود بخورد و نیمی دیگر را به حوا داد تا بخورد .
بعد از آن ابلیس آمد و فرزند خود را طلب کرد ، حوا ماجرا را تعریف کرد .
ابلیس با شنیدن این ماجرا خوشحال شد و شادی کنان گفت : هدف من همین بود که انجام شد ، زیرا دوست داشتم تا به هر صورتی که شد در درون آدم را پیدا کرده خود را جا دهم و حال که سینه او جایگاه من شده است ، به مقصود خود رسیدم .
خناس (آن شیطان لعین) در دل مردم وسوسه و اندیشه بد می افکند ، چه آن شیطان از جنس جن باشد و یا از نوع انسان . (سوره ناس ، آیه 6-4)
نوشته شده در شنبه 29 مرداد 1384 و 12:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
تذکره الاولیاء :[عمومی , ]
ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه
آن مبارز بلا ، آن عارف صدق و صفا ، آن مرد میدان معنی ، آن فرد ایوان تقوی ، آن محقق حق و نبی ، قطب وقت ابوتراب نخشبی رحمةالله علیه ، از عیار پیشگان طریقت بود ، و از مجردان راه بلا بود و از سیاحان بادیه فقر بود ، و از سیدان این طایفه بود ، و از اکابر مشایخ خراسان بود ، و درمجاهده و تقوی قدمی راسخ داشت ، و در اشارات و کلمات نفسی عالی داشت .
نقل است که چون از اصحاب خویش چیزی دیدی که کراهیت داشتی خود توبه کردی و در مجاهده بیفزودی و گفتی : این بیچاره به شومی من در این بلا افتادست .
و گفت : میان من و خدای عهدی است که چون دست به حرام دراز کنم مرا از آن بازدارد .
و گفت : هیچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتی در بادیه می آمدم . آرزوی نان گرم و مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم .
به قبیله ای افتادم . جمعی ایستاده بودند و مشغله می کردند . چون مرا بدیدند در من آویختند و گفتند : کالای ما برده ای .
و کسی آمده بود و کالای ایشان برده بود . شیخ را گرفتند و دویست چوب بزدند . در میان چوب زدن پیری از آن موضع بگذشت . دید یکی را می زدند . به نزدیک او شد . بدانست که او کیست . مرقع بدرید و فریاد برداشت و گفت : شیخ الشیوخ طریقت است . این چه بی حرمتی است ؟ این چه بی ادبی است که با سید همه صدیقان طریقت کردید ؟
آن مردمان فریاد کردند و پشیمانی خوردند و عذر خواستند . شیخ گفت : ای برادران ! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از این وقت ، سالها بود تا می خواستم که این نفس به کام خویش ببینم . بدان آرزو اکنون رسیدم .
پس پیر صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بیاورد . برفت و نان گرم و مرغ بیاورد . گفت : ای نفس ! هر آرزویی که بر دل تو خواهد گذشت بی دویست تازیانه نخواهد بود .
نقل است که بوتراب را چند پسر بود ؛ و در عهد او گرگ مردم خوار پدید آمده بود . چند پسرش را بدرید . یک روز به سجاده نشسته بود . گرگ قصد او کرد . او را خبر کردند . همچنان بود . گرگ چون او را بدید بازگشت .
بوتراب گفت : شبی در بادیه می رفتم - تنها - شبی تاریک بود . ناگاه سیاهی پیش آمد . چندانکه مناره ای ترسیدم . چون او را بدیدم گفتم : تو پری هستی یا آدمی؟
گفت : تو مسلمانی یا کافری؟
گفتم : مسلمان .
گفت : مسلمان جز خدای از چیزی نترسد .
شیخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غیب است . تسلیم کردم و خوف از من برفت .
و گفت : هرگز هیچکس به رضای خدای نرسد اگر یک ذره دنیا را در دل او مقدار بود .
و گفت : چون بنده صادق بود در عمل حلاوت یابد ، پیش از آنکه عمل کند و اگر اخلاص به جای آورد در آن حلاوت یابد ، در آن وقت که آن عمل کند .
و گفت : شما سه چیز دوست می دارید و از آن شما نیست نفس را دوست می دارید و نفس از آن خدای است ، و روح را دوست می دارید و روح از آن خدای است ، و مال را دوست می دارید و مال از آن خدای است . و دو چیز طلب می کنید و نمی یابید : شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود .
و گفت : توکل آن است که خویشتن را در دریای عبودیت افگنی ، دل در خدای بسته داری . اگر دهد شکر گویی و اگر بازگیرد صبر کنی .
و گفت : اندیشه خویش را نگاه دار زیرا که مقدمه همه چیزها است که هرکه را اندیشه درست شد بعد از آن هرچه بر وی برود از افعال و احوال همه درست بود .
نقل است که کسی گفتش :تو را هیچ حاجت هست به من ؟ بردار.
شیخ گفت : مرا چون به تو و مثل تو حاجت بود که مرا به خدای حاجت نیست . یعنی در مقام رضایم ؛ راضی را با حاجت چه کار.

نوشته شده در جمعه 28 مرداد 1384 و 12:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
شیرین :[عمومی , ]
مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" یی
بر نیاید دگر آواز از "من"
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست،
بپذیریم به جان،
هر چه جز میل دل او ،
بسپاریم به باد!
آه!
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک ،
خنده می زد " شیرین ،"
تیشه می زد "فرهاد!"
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد
کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد .
نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد 1384 و 12:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
نقل از تذکره الاولیاءعطار :[عمومی , ]
نقل است که مریدی بایزید را به خواب دید . گفت : از منکر و نکیر چون رستی ؟
گفت :چون آن عزیزان از من پرسیدند رب توکیست؟گفتم : شما را ازین سوال مقصودی برنیاید ،به جهت آنکه اگر گویم خدای من اوست این سخن از من هیچ نبود . لکن بازگردید و از وی پرسید که من او را کیم ؟ آنچه او گوید آن بود که اگر من صدبار گویم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فایده نبود .
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و 11:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در شنبه 22 مرداد 1384 و 11:08 ق.ظ
:[عمومی , ]
به داود علیه السلام وحی آمد که دوست ترین بندگان من کسی است که مرا نه برای بیم و طمع پرستد و لکن تا حق ربوبیت من گذارده باشد.و در زبور است که کیست ظالم تر از آنکه مرا برای بهشت و دوزخ پرستد ، اگر بهشت و دوزخ نیافریدمی مستحق طاعت نبودمی؟
پادشاه عربستان جنوبی دو پسر داشت ؛ "شداد" و" شدید" . پس از مرگ شدید ، شداد جانشین او شد و ممالک دیگر را مطیع خود کرد و بهشت شداد موسوم به "ارم" یا "ارم ذات العماد" بنای اوست .بدین صورت که چون شداد ذکر بهشت را شنید ، خواست در دنیا بهشتی بسازد ، از این رو در موضعی در عدن ، شهری بنا کرد که سنگ های آن از زر و سیم ، و دیوارهای آن به سنگ های قیمتی مرصع بود . پس از اتمام بنا ، خواست آن را دیدار کند ، چون دعوت هود پیغمبر را نپذیرفته بود ، به هنگام داخل شدن در آن باغ ، وی را قبض روح کردند و شهر مذکور در زیر ریگ مدفون شد .
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و 12:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و 12:09 ق.ظ
زندگی :[عمومی , ]
زندگی یعنی چه ؟ یعنی آرزو کم داشتن چون قناعت پیشگان روح مکرم داشتن دیو از دل راندن و نقش سلیمانی زدن بر نگین خاتم خود اسم اعظم داشتن کنج درویشی گرفتن بی نیاز از مردمان وندر آن اسباب دولت را فراهم داشتن جامه زیبا بر اندام شرف آراستن غیر لفظ آدمی « معنای آدم » داشتن قطره اشکی به شب های عبادت ریختن بر نگین گونه ها الماس شبنم داشتن نیمشب ها گردشی مستانه در باغ نیاز پاکی عیسی گزیدن عطر مریم داشتن با صفای دل ستردن اشک بیتاب یتیم در مقام کعبه چشمی هم به زمزم داشتن تا براید عطر مستی از دل جام نشاط در گلاب شادمانی شربت غم داشتن مهترا ! رمز بزرگی در بشر دانی که چیست؟ مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن «مهدی سهیلی»
نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد 1384 و 01:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
(نقل از مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی های عطار) :[عمومی , ]

پیری به نزد مریدی آمد ، او را یافت که در فوت محبوبی می گریست .
گفت ای پسر دل به محبوبی می بایست داد که فوت بر او روا نبودی تا به قلق و حزن و ضجرت و بکا گرفتار نشدی .
نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1384 و 12:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و 12:09 ب.ظ
:[عمومی , ]
حکایت شیخ صنعان(منطق الطیر)
شیخ صنعان پیری است زاهد و با کمال که در مکه زندگی می کند و صاحب کشف و شهود و کرامات و مقامات معنوی است . او چند شب پیوسته در خواب می بیند که در روم اقامت یافته و بتی را بر دوام سجده می کند ، بدین سبب مضطرب و پریشان
می گردد ، و در می یابد که راهی دشوار برایش پیش آمده که باید آن را طی کند .لذا با مریدان خود عزم سفر به روم می کند ، و وقتی به روم می رسد سر تا سر روم را می گردد ، تا اینکه روزی دختری ترسا و روحانی صفت را بر منظری عالی می بیند که حسن جمال او چون آفتابی بی زوال است .
دختر نقاب از روی خود بر می دارد . با دیدن چهره باجمال او ، بند بند وجود شیخ آتش می گیرد ، به طوری که با همه پارسایی نمی تواند دل از او بکند و در نتیجه دین و ایمان و گذشته خود را فراموش می کند . پس از آن نزدیک یک ماه ،شب و روز در کوی دختر ، بر منظر او چشم می دوزد .
مریدان او را نصیحت می کنند که از این کار دست بردارد و به مکه برگردد ، امّا شیخ به نصیحت و تذکر آنها توجه نمی کند ، تا اینکه پس از ماهی ، دختر ترسا درمی یابد که شیخ دل به عشق او سپرده است . دختر خود را به نادانی می زند و از او می پرسد ، زاهدی چون تو را در کوی ترسایان چه کار؟! شیخ با عجز و ناتوانی ، عشق خود را اظهار می کند .
دختر ترسا به او می گوید اگر تو واقعاً عاشق من هستی و می خواهی به وصال من برسی ، باید چهار کار انجام دهی ؛
نخست آنکه نزد بت به سجده در آیی ، دوم آنکه قرآن بسوزی ، سوم آنکه شراب بنوشی و چهارم آنکه از دین و ایمان خود روی بر گردانی .
شیخ از فرط عشق با این چهار شرط موافقت می نماید ، و همانجا زنار به میان می بندد و دین خود را رها می کند . دختر چون شیخ را در عشق خود پایدار می بیند به اومی گوید تو از آن منی و عشق تو را باور می کنم . لیکن من گران کابینم و کابین و مهریه من سیم و زر است . شیخ با ناله و زاری به او می گوید : مرا سیم و زری نیست . دختر را دل به حال او می سو زد ، و به او می گوید : پس باید به خاطر من خوکبانی کنی تا به عقد من درآیی . شیخ سالی خوکبانی می کند .
مریدان چون حال شیخ را اینچنین می بینند ، از او روی برمی گردانند و به سوی کعبه برمی گردند .
شیخ را در کعبه مریدی است که از همه مریدان گرم روتر است و با دیگر مریدان به روم نرفته بود ، چون مریدان به کعبه می رسند ، او آنان را ملامت می کند که چرا آنچه را که شیخ انجام داده است ، شما نکرده اید ، و از او متابعت ننموده اید ؟ مریدان پند او را می پذیرند و نادم و پشیمان به روم برمی گردند ، و در آنجا از خدا می خواهند که شیخ آنها را از این گرداب مخوف نجات دهد .
آن مرید گرم رو نیز رهسپار روم می شود ، و پس از تضرع و دعای بسیار ، شبی محمّد مصطفی را در خواب می بیند ، و از او خواهش می کند که شیخ او را به راه راست باز گرداند.
پیغمبر می فرماید که حق تعالی شفاعت او را پذیرفته و به زودی شیخ را از این گرفتاری نجات می دهد .
مرید از فرط شادی نعره می زند و به دیگر مریدان مژده می دهد . همگی رو ی به جایگاه شیخ می آورند ، و شیخ را شاد و خرم و چون آتش بی قرار می بینند در حالی که ناقوس مغان را رها کرده ، زنار از کمر گسسته و دل از ترسایی برداشته . مریدان از شدت شادی ، شیخ را در برمی گیرند و خدا را سپاس می گویند . شیخ غسلی می کند و خرقه می پوشد و با مریدان به کعبه برمی گردد.
در این موقع دختر ترسا در خواب می بیند که آفتاب در کنارش افتاده و زبان گشوده ، و به او می گوید : نزد شیخ برو ، و مذهب او را بپذیر. دختر ترسا از خواب بیدارمی شود ، و منقلب و آشفته در دشت و بیابان در پی شیخ روان می گردد.
در این هنگام شیخ را از درون دل آگاه می کنند که دختر از ترسایی بیرون آمده ، و به راه و دین ما در آمده است . شیخ چون باد به نزد او برمی گردد ، مریدان دوباره نگران و ناراحت می شوند ، شیخ حال دختر را برای آنها بیان می کند ، و همگی به دنبال شیخ راه می افتند ، و دختر ترسا را پای برهنه و جامه دریده و روی زرد چون مرده ای بر خاک می بینند. دختر با دیدن شیخ غش می کند و شیخ با اشک چشم او را به هوش می آورد .
دختر از شیخ می خواهد تا اسلام را بر او عرضه کند ، شیخ همین کار را می کند و در نتیجه غلغله ای در یاران شیخ می افتد . دختر از شیخ طلب عفو می نماید و با او وداع می گوید و چشم از دنیا می بندد.

پیام داستان
دکتر زرین کوب ، داستان را داستانی رمزی می داند و نوشته است : این داستان سرگذشت روح پاکی است که از دنیای جان به عالم ماده می آید،در آنجا گرفتار تعلقات می گردد،به همه چیز آلوده می شود و به هر گناه دست می زند ، حتی اصل و گوهر آسمانی خود را فراموش می کند و با آلایش های مادی انس می گیرد. اما جذبه غیبی او را سرانجام در می یابد و به مقر علوی و دنیای صفا و پاکی می برد،و نجات می دهد. (با کاروان حله ، ص 220)
این داستان را به گونه ای دیگر هم تعبیر کرده اند : ابتلای شیخ به این بلا به خاطر برخاستن گرد و غبار بین شیخ زاهد و حق است ، و این گرد و غبار چیزی جز انانیت شیخ و مقبولیت او نزد عامه -که خود عجب می آفریند –نیست و این عجب تنها از راه عشق و گذشتن از سلامت و رسیدن به ملامت از میان می رود . (مقاله استاد تقی پور نامداریان)
به هر حال شاید بتوان این داستان را اینچنین تعبیر کرد که : اصولاً عرفا اعتقاد دارند که برای رسیدن به حقیقت ، نخست باید شریعت را طی کرد ، و پس از آن به طریقت قدم گذاشت ، تا بعد از طی طریقت به حقیقت رسید ، لذا شاید بتوان گفت که در این داستان ، شیخ مظهر کسی است که قبلاً شریعت را طی کرده و در آغاز داستان با دیدن خوابی قدم در وادی طریقت و عالم عشق می گذارد ، تا به وسیله عشق آن گرد و غبار و حجابی که هنوز بین او و حق بوده است از بین برود .
نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1384 و 12:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ
:[عمومی , ]
زدودیده خون فشانم زغمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده ام سرچوسگان برآستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
به کدام مذهب است این به کدام ملت است این
که کشندعاشقی را که تو عاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون درچه کردی که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صو معه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر زدم من که یکی ز در در آمد
که درآ درآعراقی که توهم ازآن مایی
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و 11:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1384 و 06:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در - و -
از آخرین دیدار :[عمومی , ]

چو گل در دست بیداد تو پرپر شد نگاه من
چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آه من
پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد
چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاه من
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
چو با آن کولی خوشبخت می آیی به راه من
تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود
کنون من در پناه باده ام ، غم در پناه من
درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم
ولی هرگز ندیدم ذرّه ای مهر از تو ماه من
هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسه گل را
نگاه دردناک و آرزومندم گواه من
نمی دانی ، نمی دانی ، چه مشتاق و چه محرومم
نمی دانم ، نمی دانم ، چه بود آخر گناه من
***
چه کرد ، ای مهربان ترسای پیر میفروش ، امشب
می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من
که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم
«مهدی اخوان ثالث»
پرند از آشیان دل کبوترهای آه من
نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1384 و 08:08 ق.ظ توسط منصوره
ویرایش شده در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ